X
تبلیغات
وبلاگ
 
   
 
 
چهارشنبه ششم آذر 1392 ساعت 21:16 | | نوشته ‌شده به دست مدیر | ( )
دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.


   
چهارشنبه ششم آذر 1392 ساعت 21:14 | | نوشته ‌شده به دست مدیر | ( )

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست 
گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک 
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 

مشاهده ادامه مطلب


   
چهارشنبه ششم آذر 1392 ساعت 21:13 | | نوشته ‌شده به دست مدیر | ( )
مردم از درد نمی‌آیی به بالینم هنوز 
مرگ خود می‌بینم و رویت نمی‌بینم هنوز 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم 
شمع را نازم که می‌گرید به بالینم هنوز


   
چهارشنبه ششم آذر 1392 ساعت 21:13 | | نوشته ‌شده به دست مدیر | ( )
قایقی خواهم ساخت، 
خواهم انداخت به آب. 
دور خواهم شد از این خاک غریب 
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه‌ی عشق 
قهرمانان را بیدار کند.


   
آخرین عناوین مطالب