تبليغاتX
نقد فیلم های روز سینما
ترجمه نقدهای راجر ایبرت

روی شایدر چشم از جهان فرو بست

روی شایدر دارای دو نامزدی اسکار و شناخته شده در فیلم به یاد ماندنی "آرواره ها" اثر استیون اسپیلبرگ در سن 75 سالگی دار فانی را وداع گفت .

اشنایدر روز یکشنبه (هفته پیش) در بیمارستان دانشگاه آرکانزاس فوت کرد . دیوید رابیتسون سخنگوی بیمارستان گفت که علت مرگ او هنوز برای بیمارستان مشخص نشده است .

اگر چه سخنگوی دیگر بیمارستان لیزا تیلور گفت که اشنایدر در دو سال گذشته به علت داشتن تومورهای بد خیم در بنیاد تحقیق و درمان سرطانی تحت درمان بوده است .

روی اشنایدر برای فیلم ارتباط فرانسوی در سال 1971 نامزد بهترین بازیگر نقش مکمل شد و در نقش همکار پلیس جین هکمن که او برای نقشش برنده بهترین بازیگر شد ، بازی می کرد . همچنین در سال 1979 برای فیلم تمام جاز (all the jazz) که نقش باب فاسی را بازی می کرد نامزد شده بود .

او برای ایفای نقش در فیلم استیون اسپیلبرگ به نام آرواره ها بسیار مشهور شد . فیلم درباره کوسه ای قاتل بود که به مردم حمله می کرد و اولین فیلم تاریخ سینما بود که برای اولین بار 100 میلیون دلار در گیشه کسب کرد . او در آن فیلم با ریچارد دریفیوس همبازی بود .

دریفیوس درباره او می گوید " آدم فوق العده ای بود ، آدمی که زندگی حرفه ای را پشت سر گذراند ، از تقدیر گلایه و شکایتی نکرد و کارش را به نحو احسن انجام می داد "

در سال 2005 یکی از مشهورترین دیالوگ های اشنایدر "تو به یه قایق بزرگتری احتیاج داری" بود که رده 35 را از طرف موسسه فیلم آمریکایی به خود اختصاص داد .

اشنایدر همچنین یک فعال سیاسی بود و در صف مخالفان حمله به عراق و جنگ بود . از جمله در نمایش عظیم مخالفان جنگ در نیویورک سال 2003 شرکت داشت .

اشنایدر خانه بزرگی برای خود و خانواده اش در ساگاپوناک ، همپتن داشت که اتاقی اختصاصی را برای کارهای سیاسی اش داشت . او تابستان گذشته اعلام کرد که خانه را به خواننده ای به نام بیتی جول به قیمت 18.75 میلیون دلار فروخت و به دهکده ای به نام ساگ هارپور نقل مکان کرد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 23:28  توسط فرید عباسی  | 

 

سوپر استار محبوب سینما، جانی دپ، در ابتدای امسال فیلم موفق دزدان دریای کارائیب 3 را بر پرده داشت و در اواخر سال نیز فیلم سوئینی تاد اثر موزیکال تیم برتون، با بازی او در نقش اصلی اکران شد. دپ در این فیلم، برای اولین بار در طول دوران بازیگری اش آواز خواند و اجرای او چنان موفق بود که منتقدین از اجرایش بسیار تمجید کردند. "سوئینی تاد" که اقتباسی است از تئاتری در برادوی، ششمین همکاری جانی دپ و تیم برتون و اولین فیلم موزیکال آنها محسوب می شود. با خون و خونریزی که جانی دپ در سرسراهای لندن راه انداخته است این روزها زمزمه هایی مبنی بر احتمال نامزدی اسکار هم برای وی به گوش می رسد. جانی دپ مقیم فرانسه است و با همسرش ونسا پارادیس که بازیگر- خواننده فرانسوی است و دو فرزندشان  لیلی رز 7 ساله و جک 5 ساله زندگی بدون حاشیه ای را سپری می کنند.

مصاحبه زیر برگرفته شده از سایت رولینگ استون است.

 

سوال: کلا خانواده شما اهل موسیقی بودند؟

جانی دپ: نه، پدر و مادرم خیلی به موسیقی علاقه نداشتند ولی عمویم که واعظ کلیسا بود گیتار زدن را بلد بود و یکشنبه ها در کلیسا اجرای موسیقی می کرد. تماشا کردن عمویم با گروه کوچکش که برای مردم موسیقی می نواختند نخستین گرایشات مرا به موسیقی در وجودم ایجاد کرد.

سوال: اولین کاستی را که خریدید مربوط چه کسی بود؟

جانی دپ:  دقیقا نمی دانم چه کاستی را برای اولین بار خریدم ولی تا جایی که یادم میاید اولین کاستی را که کاملا و بدون توقف گوش دادم، آهنگ هایی از دین مارتین بود و کاست های بعدی هم از بوت راندولف و پیتر اوستینو بودند. از برادرم که 10 سال از من بزرگتر بود همیشه نوارهایی را می گرفتم و گوش میدادم و برادرم که کمی به خودش مغرور شده بود به عنوان یک حرفه ای آهنگهایی از فیلم "آخرین تانگو در پاریس" را به من داد.

سوال: از اینکه او فیلم را که در رده بندی (x)  داشت به تو نشان نداد تعجب نکردی؟

جانی دپ: من خیلی کوچک بودم و از این کارها سر در نمی آورم  و فقط عکس مارلون براندو و ماریا اشنایدر را روی جلد آلبوم یادم می آید، هرچند که کاملا متوجه نشدم چه بود.

سوال: چطور گوش دادن به موسیقی به ساختن موسیقی تبدیل شد؟

جانی دپ: وقتی 12 ساله بودم به مادرم گفتم که یک گیتار الکترونیکی را که قیمتش 25 دلار بود برایم بخرد. گیتار خیلی قشنگی بود ولی امکان خریدنش نبود و همین من را به فکر دزدیدنش انداخت. کار زشتی بود. من یواشکی به داخل مغازه رفتم  و به هر جوری بود آن را برداشتم و یواشکی از آنجا فرار کردم. به طور وحشتناکی آن را دوست داشتم و همین باعث شد که این کار را بکنم. از این هم می ترسیدم که مبادا پدر و مادرم از این ماجرا با خبر شوند پس آن را در اتاقم قایم کردم و هیچ وقت بیرون نیاوردم، بعد به فکرم رسید که چطور با آن آهنگ بزنم و روزهای متمادی موسیقی را با استفاده از گوشهایم یاد گرفتم.

سوال: اولین اهنگی را که اجرا کردی چه بود؟

جانی دپ: همه بچه های محل بیشتر آهنگ (smoke on the water) را می نواختند ولی اولین آهنگی که خودم توانستم آن را اجرا کنم آهنگ (stairway to heaven) بود.

سوال: اولین گروه موسیقی ات چه بود؟

جانی دپ: وقتی 13 ساله شدم با چند تا از هم محله ای هایم گرو کوچکی را راه انداختیم. یکی خواننده بود و یکی دیگر نوازنده و..... هر چند خیلی متزلزل بود ولی تجربه بزرگی بود. ما تو حیاط های مردم هنگام مهمانی هایشان موسیقی می زدیم و از بیتل ها گرفته تا لد زیپلین و بسیاری آهنگهای دیگر را اجرا کردیم.

سوال: به نظر میاد که خیلی مشتاق موسیقی بودید؟

جانی دپ: آدم 13 سال داشته باشه و راک اند رول را اجرا کند آنهم با صدای زیاد و نامنظم. ولی وقتی کسی به شما اجازه می دهد که شما در حیاتش این کارها را بکنید واقعا جای تقدیر دارد و ما آزادی بسیاری در این کار داشتیم و آینده ام را آنجا پیدا کردم.

سوال: ما شنیدیم که هنگام تهیه فیلم سر اینکه از صدای شما استفاده بشود یا نه تردید داشته اند زیرا تصنیف هایی بسیار دشوار بودند . می توانید برای ما توضیح بدهید؟

جانی دپ: من تقریبا بیشتر از همه نگران بودم البته به غیر از تیم برتون. تیم برتون واقعا به من اعتماد داشت و من خیلی خوشحال بودم که اجازه این کار را به من داد چون هرگز پیش از آن در زندگی ام نخوانده بودم و اولین بارم بود و مجبور بودم که راهم را در این کار پیدا کنم و برای من خیلی مهم بود . مدتها در یک استودیو که مال دوستم بود به تمرین پرداختم و میخواستم که مطمئن شوم از عهده این کار برای بر می آیم و بالاخره موفق شدیم که این کار را بکنیم .

 

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 0:16  توسط فرید عباسی  | 

من آنجا نیستم (I’m Not There)

کارگردان: تاد هاینس / فیلمنامه: اوون مورمن و تاد هاینس / مدیر فیلمبرداری: ادوارد لاچمن / تدوین: جی ریبنویتز / موسیقی: راندال پوستر و جیم دونبار /  بازیگران: کریستین بیل، کیت بلانشت، ریچارد گیر، هیث لیجر، مایکل ویلیامز، جولیان مور، بن ویشاو و مارکوس کارل فرانکین / محصول: 2007، آمریکا و آلمان / مدت زمان:  135 دقیقه

 

خلاصه داستان

 "من آنجا نیستم" فیلمی است که زندگی و موسیقی باب دیلن را در پرسوناهایی جداگانه به نمایش در می اورد و هر اجرا را یک بازیگر انجام داده است، شاعر، نبی، یاغی، مقلد، ستاره و گرایش دوباره اش به مسیحیت. شش هویت با هم جمع شده اند و باب دیلن را به ما یاد آوری می کنند.

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

من آنجا نیستم کوششی است برای رسیدگی به خلاف گویی های (contradiction) باب دیلن با ساختن آن بر پایه مخالفات که شاید هم تنها راه رسیدگی این باشد. برداشت تاد هاینس از این، استفاده از 6 بازیگر و ساختن 6 باب دیلن است  که بستگی دارد شما چطور آنها را می شمارید. هر بازیگر روی اصطلاحات خودش ثابت قدم است و می فهمیم که زندگی همیشه در کنار هم بودن نیست. باب دیلن های زیادی در فیلم وجود دارند که مشکل است فهمیدن اینکه کدام یک را تحسین می کنیم و کدام یک را تحقیر. اگر شما باب دیلن را خوب نشناسید ممکن است فیلم شما را گیج و گمراه کند و اگر شما هم مانند من مستندهای "به عقب نگاه نکن" از دی ای پنی باکر و "no direction home" از مارتین اسکورسیزی را به خوبی دیده باشید،  آهنگ های افسانه ای او را گوش کرده باشید،  او را در کنسرت دیده باشید و تحت تاثیر بسیاری از آهنگ هایش قرار گرفته باشید، محتمل به کنایه ها تحسین آمیز فیلم و ریسک بزرگی که تاد هاینس انجام داده است واکنش نشان می دهید، او می خواهد نشان بدهد که واقعا چه چیزی در زیر پوست فیلم آشفته است. تاد هاینس مانند فیلم بسیار متفاوت قبلی اش "دور از بهشت"  الزاما سینما را برای این دوباره بازسازی می کند که فاش کند که موفقیت و تلاش چه چیزی است. هاینس با به کارگیری شش بازیگر در نقش باب دیلن موفقیت خوبی را به دست آورده است. یکی از آنها پسر جوانی آفریقایی-آمریکایی به نام مارکوس (کارل فرانکلین) است که ادعا می کند وودی گاتری است. دومی خواننده ای است به نام جک (کریستین بیل) که در دهکده گرینویچ خواننده مردم است. رابی (هیث لیجر) سومی است که در فیلمی هالییودی ایفای نقش کرده است. چهارمی جودی (کیت بلانشت) است که طرفدارانش را به خاطر تغییر سبکش از گیتار معمولی اش به گیتار الکترونیکی از خود رانده است. پنجمی یک بازیگر (ریچارد گر) است که در فیلمی وسترن شرکت داشته است و آخری یک دیلن (بن ویشاو ) است که با مصاحبه ای درباره حرفه اش موافقت می کند. هیچ کوششی صورت نگرفته است که چطور این دیلن ها به هم ربط پیدا می کنند که فکر کنم موضوع هم سر این مسئله است. کیت بلانشت به طور غیر طبیعی دیلن را در فیلم "به عقب نگاه نکن" نشان می دهد و کریستین بیل که در راس فیلم است نقش جوانی دیلن را ایفا می کند که از مینیاپولیس به گرینویچ مسافرت می کند. دیلن در فیلم " پت گریت و بیلی بچه" از سام پکین پا ظاهر شد، اگر چه نه در نقش بیلی. او به مسیحیت گرویده شد و شما می توانید دیلن های "من آنجا نیستم" را قسمت های زندگی باب دیلن وصل کنید. هاینس با ساختن این فیلم پرتره ای از دیلن را به ما نشان نمی دهد بلکه آن چیزی را که ما از او می دانیم را نشان می دهد و این همانند فیلم "JFK" از الیور استون است که ان هم دنبال این نبود که راه حل ترور کندی را به ما نشان دهد بلکه بیشتر چیزی را نشان می داد که مردم فکر می کردند.

 

اوون گلیبرمن / اینترتینمنت ویکلی

هر فیلم اقتباس شده ای به نوعی وسواس فکری آدم را پدیدار می کند. این زیبای فراموش نشدنی "من آنجا نیستم" که تاد هاینس آن را کارگردانی کرده است، کوششی است برای تفکر و بینشی عمیق بر موسیقی و زندگی باب دیلن. هاینس به دیلن خو گرفته است، به آن نوع موسیقی و به آن شیوه زندگی اش و می خواهد که شما را به این شیوه فریب دهد. او، دیلن را میان شش بازیگر مختلف تقسیم کرده است و از آهنگ هایش به عنوان ندایی آسمانی استفاده می کند و در لحظاتی که شما آهنگهایی از دیلن را می شنوید، به شما به نوعی یاد آوری می شود که هیچ کس تا به حال موسیقی پاپ را به این شیوه خارق العاده اجرا نکرده است. هاینس از بیرون به دنبال منبع آن نور و آن راز میگردد. "من آنجا نیستم" یک خیال، رویا، زندگی نامه و کلا وقایع مهم زندگی باب دیلن است که به شیوه ای تحسین برانگیز و همه در یک فیلم جا داده شده است و مانند شنیدنی ترین موزیکالی که تا به حال درست شده است می ماند. هاینس که فیلم قبلی اش، اثر تحسین بر انگیز "دور از بهشت" بود، در این فیلم گذری کرده به میان ماسک ها و هویت هایی که باب دیلن آنها را داشته یا نداشته است. و در آخر چیز تاثیرگذار درباره "من آنجا نیستم" این است که فیلم درباره باختن است و پرتره ی  دیلن همانگونه که در فیلم نشان داده شده است چهره یک انقلابی است که معصومیتش، آرمان گراییش، زن و خانواده اش، ارتباط با طرفدارانش، عقلش و حتی سگش را از دست می دهد و تنها چیزی که باقی می ماند موسیقی اش است که به عنوان چیزی مقدس و ناب می ماند و "من آنجا نیستم" به شما اجازه می دهد که شما آن را دوباره بشنوید.

 

آنتونی لین / نیویورکر

"من آنجا نیستم"، جدیدترین فیلم تاد هاینس، مستندی بر زندگی باب دیلن نیست و در ابتدای فیلم اعلام می کنند که "الهام گرفتنی از موسیقی و زندگی باب دیلن". در فیلم هیچ کس نقش باب دیلن را به طور حقیقی بازی نمی کند و فیلم به طور هنرمندانه ای هر گوشه از زندگی باب دیلن را به وسیله یک بازیگر نشان داده است و هر بازیگر فقط یکی از خصوصیات او را نمایش می دهند و به ما باب دیلنی را یاد آوری می کند که چه ویژگی را داشته بود یا می توانست داشته باشد. یکی از خصوصیات بارز فیلم بازی بسیار عالی کیت بلانشت است که با کلاه گیسی مجعد و کمی تغییر صدا نقش دیلن را بازی کرده است و یکی از خاطره انگیز ترین نقش هایش را بر جای گذاشت.

 

پیتر تراویس / رولینگ استون

تاد هاینس کارگردان با استعداد و کار بلدی است که موسیقی و اسطوره باب دیلن را قبل از ما در "من آنجا نیستم" قرار داده. "من آنجا نیستم ضیافتی است برای چشمها و گوشهای هر بیننده با استفاده از آهنگ هایی که در ذهن و قلبهای ما جای دارد. هاینس که با اورن موورمن با آن فیلم نامه ی پیچیده اش همکاری کرده است، فیلم را با آمیخته ای از شیوه ی ژان لوک گدار و ریچارد لستر  برای نشان دادن اینکه چقدر باب دیلن مجبور بود از گیر افتادن در آن محبوبیت کشنده نزد هواداران اش فرار کند. این قضیه هیچ وقت واضح نمیشود مگر در قسمت کیت بلانشت به نام جودی که با مردی به نام آلن گینسبرگ (دیوید کراس) شریک، مخالفتش با یک شخص تراز اول جامعه (مایکل ویلیامز)، مخالفتش بر علیه یک روزنامه نگار (بروس گرینوود) و....... حتی صرفنظر از جزئیات کیت بلانشت به ما از نزدیک نشان می دهد که چطور یک هنرمند از قفسش که خود را به دام آن انداخته است فرار می کند. فیلم توسط ادوارد لاچمن بزرگ فیلمبرداری شده است که هیچ صحنه ای را از قلم نینداخته است و در اخر استعداد هاینس و نقش بسیار پر رنگ بلانشت فیلم را به یک حادثه تبدیل کرده است که نباید آن را از دست داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 2:3  توسط فرید عباسی  | 

 

 

پرسپولیس

 

نویسنده : مرجان ستراپی (رمان و فیلم نامه)  ، وینسنت پاروناد / کارگردان : مرجان ستراپی  ، وینسنت پاروناد / زمان : 95 دقیقه / کشور : فرانسه و آمریکا  / زبان : فرانسوی ، انگلیسی ، فارسی و آلمانی

 

خلاصه داستان 

 

پرسپولیس داستان تلخ یک دختر جوان ایرانی هنگام انقلاب ایران است . فیلم از دید مرجان دختر 9 ساله ایرانی برای ما روایت می شود . هنگامی که امید های مردم به نا امیدی و دولت به وسیله قدرت زور را بر مردم روامی دارد و به خصوص زنان که به خاطر حجاب هر روز بازداشت و به زندان فرستاده می شوند . ما زندگی مرجان را تا 25 سالگی او و اتفاقاتی که برای او و خانواده اش در دوران انقلاب می افتد می بینیم .

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

 

بنده در فستیوال فیلم تهران در سال 1972 حضور  داشتم و در آن هنگام دقایقی را به خانه راهنما و مترجمم برای دیدن خانواده و والدینش که دعوت شده بودم رفتم . بعد از خوردن چای و شیرینیهای خوشمزه آنها با افتخار توضیح می دادند که ایران امروز کشور مدرنی است . آنها مسلمانان پارسایی بودند و لی آن تعصبات سفت و سخت کشورهای دیگر را قبول نداشتند . هر وقت که من ماجرای دیگری را درباره قوانین جدید روحانیون که مانند زکام در  داخل ایرانیان نفوذ کرده اند ، به فکر فرو میروم و به آن میلیون ایرانیهایی که موافق زندگی کردن زیر محدودیت های سخت که مجبور به زندگی در آن شرایط هستند و به خصوص زنان فکر می کنم .مردم ایران هم همانند ما یکپارچه هستند ، به خاطر بیاورید ایرانیهایی را که در 11 سپتامبر برای همدردی با ما شمع ها را برافروختند .

 

ایران آن بود که مران ستراپی در سال 1969 در آن متولد شد و آن ایرانی بود که با سقوط و تبعید شاه در اواخر 1970 پایان یافت . بله ، قوانین شاه دیکتاتوری بود . قبول دارم ، پلیس مخفی حکومت او همه جا بودند و مخالفانش را شکنجه می داد ف اما آن ایران در خاورمیانه بهترین بود و  زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی نبود . حداقل ایرانیها آزادی بیشتری در انتخاب نوع زندگی شان داشتند ولی بسیاری از آنها اعتقاد داشتند که با سقوط شاه ، حکومت بعدی دموکراسی بیشتری را برای آنان می آورد .

 

ستراپی 10 سال اول زندگیش را به عنوان بهترین اوقات در طول زندگیش را به خاطر میاورد . بودن در خانواده ای پر محبت و مستقل از نظر فکری ، زندگی راحت در آن زمان ، عشقش به موسیقی پاپ ، علاقه اش به مد و کفش های اسپورتش . ولی تمام اینها تغییر کرد . او ، مادر و مادر بزرگش مجبور شدند که صورتشان را از نگاه مردان بپوشانند ف آرایش و فرم های دیگری که در غرب رواج داشت در ایران ممنوع اعلام شد . او در آن زمان سیگار نمی کشید و مشروب هم نمی خورد ولی خدا حفظ کند زنانی را که کردند.

 

ستراپی الان در پاریس زندگی می کند و زندگینامه اش را در دو رمان گرافیکی نوشته است که از پرفروش ترین ها بودند و الان هم در این انیمیشن حیرت انگیز آن را نشان داده است . بیشتر انیمیشن در قالب سیاه و سفید است و فقط چند جای آن رنگی است . سبک آن عمدا دو بعدی و بر حذر از هر گونه خیالبافی است . سبک نمایش فیلم شاید بی تجمل باشد ولی به طور شگفت آوری ما را به داخل زندگی یک دختر جوان وارد می کند . بدون تعجب نوجوان ها از کتاب استقبال خوبی کردند به خصوص آنهایی که با زندگی مرجان احساس نزدیکی می کردند .

مرجان دختر سرزنده و با نشاطی است که توسط والدین و مادربزرگش تحسین می شود . مرجان مجذوب داستان زندگی عمویش "انوشه" که برای او تعریف می کنند می شود . انوشه به خاطر مبارزاتش بعضی وقتها در زندان و بعضی وقتها در خفا به سر می برد و نزد مرجان قهرمان بزرگی است .

 

مرجان انقلاب آیت ا... خمینی می بیند و می بیند که ایران به کشوری خطرناک برای کسانی مثل مرجان تبدیل می شود . آن اجنماعی را که او آرزو می کرد ناپدید شد و آن آزادی از نظر او به عنوان زندگی خارج از ازدواج و ترس از محدودیت های اعمال شده توسط مردان . بعضی وقتها او با سخن هایش در مدرسه و جاهای دیگر برای خودش مشکل درست می کند و پدر و مادرش صلاح را در این می بینند که او را به وین بفرستند.

 

او در وین اجتماعی کاملا متفاوت را تجربه می کند و به این نتیجه می رسد که زندگی کردن در آنجا غیر ممکن است . او با ارزش هایی بزرگ شده است که با هم بستر شدن با پسران ، استفاده از مواد مخدر و آن وحشی بازیهای راک اند رول مغایرت دارد . او از خودش بدش می آید ، دلتنگ وطن می شود و به ایران باز میگردد . ولی این بار ایران را بدتر از دورانی می بیند که یادش می آید و حالا دلتنگ وطنی می شود که دیگر وجود ندارد .

 

مرجان ستراپی در زندگی واقعی مکانی سازگار با سلیقه خودش را در فرانسه پیدا کرد . من تصور می کنم که فضای فرانسه چیزی کم تر از وین نبوده است ولی تجربیات گذشته اش او را به زنی مطمئن تر از خودش و ارزش هایش تبدیل کرده است و تمام این جریانات را در کتاب و فیلم برای ما تعریف کرده است و بسیار هنرمندانه برای ما روشن می کند که زندگی اش چطور بوده است . برای او دیگر قهرمان بودن ، پرچمدار کشورش بودن ، معترض بودن دیگر اهمیتی ندارد .

 

به نظر می رسد که داستان بسیار طولانی تر از 98 دقیقه فیلم است ولی پرسپولیس بسیار قوی تر و ماهرانه تر است از فیلم های غربی بی معنی که این روزها درباره دختران جوان نشان می دهند . در روحیه فیلم ، در احساس و نزدیکی ما مرجان را همانند جونو می بینیم و همانند جونو پرسپولیس بسیار باشکوه درست شده است .

 

لس انجلس تایمز

 

کاراکتر های فیلم پرسپولیس ساده و دوستانه همانند تصویر های کتاب کودکان در قالبی  سیاه و سفید طراحی شده اند . مرجان ستراپی (کارگردان و نویسنده) می گوید که شخصیت ها از روی واقعیت شکل گرفته اند و به خاطر همین است که فیلم به نوعی همگانی شده است و ما خودمان را در انها می بینیم . و این خیلی موثر است .

فیلم یک رجز خوانی در تجربه انسان هاست ، یک پیمان در پایداری شخصیت در دوران سیاسی یک انقلاب تازه است . این شرح حال نامه از زندگی خود مرجان ستراپی در زمانی که بچه بود الهام گرفته است . این فیلم تاثیر گذار از 7 سالگی تا 23 سالگی مرجان ستراپی را روایت می کند . زمانی که شاه در حال سقوط است و اسلامگرایان در حال انقلاب هستند . مرجان با حکومت شاه مشکل دارد و بعدها می بیند که با حکومت تازه هم به مشکل بر می خورد . پدر و مادر مرجان او را برای ادامه تحصیل به وین می فرستند ولی در حقیقت او را از کشور فراری می دهند . (خود مرجان ستراپی الان در فرانسه زندگی می کند و فیلم هم به زبان فرانسوی است).

تمام وقایع از زبان یک دختر کوچک و بعدا که بزرگ می شود بیان می شود . آگاهی و هوشیاری او از نظر سیاسی بیدار می شود  برای مثال وقتی که پدرش که طرفدار شاه است به او یاد آوری می کند که شاه وجود نداشت ، در حقیقت او توسط خدا انتخاب شده بود . ولی مرجان  به این حرف ها توجهی ندارد و اوضاع را از نظر خودش می سنجد تا وقتی که درمی یابد که رژیم جدید از رژیم قبلی خیلی بدتر است .   در فیلم یک تغییر هویت صورت می گیرد ، که درباره مرجان در زمان بلوغ او صورت می گیرد . از یک معترض همیشگی به یک ادم غیر بومی نامتعارف تبدیل می شود . سراسر زندگی مرجان ستراپی در کشاکش و منازعه بوده است و این باعث شده است که او حسش را به خوبی در فیلم بگنجاند . حالا او از کشورش تبعید شده است و پرسپولیس احساس او را در قبال کشورش بیان می کند .

 

در نقد سایت نیوزویک توسط دیوید انسون آمده است که " در سالی که انیمیشن هایی  حیرت آور مانند (راتاتوله) و (paprika)  ساخته شده اند ، این انیمیشن پر طراوت ، کنایه آمیز و موثر این اودیسه ی شخصی مایه ی مباهات است ".

 

کرک هانیکات در سایت هالیوود ریپورتر آورده است " بحث هایی که در فستیوال فیلم کن درباره پرسپولیس شد بیشتر درباره سیاست بود تا هنر . فیلم بسیاری جزئیات عالی را در پی دارد . مانند نقش مادربزرگ مرجان که هر صبح یاسمن هایی را روی سینه مرجان می گذارد و او می تواند انها را به تازگی بو بکشد . یا نیروهای بدخواه امنیتی که مردان را وسوسه و پر می کنند که علیه زنانشان بایستاند . یا مکالمات شبانه مرجان با خدا و کارل مارکس که هر دوتا عقیم می ماند. انیمیشن به بینندگان این اجازه را می دهد که فیلم را به مانند یک قصه عجیب و غریب یا نامتعارف نبینند بلکه آن را در قالب اتفاقاتی که برای تغییر هویت شخصی می افتد به سهولت  ببینند".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:31  توسط فرید عباسی  | 

خون به پا خواهد شد(there will be blood)

کارگردان: پل تامس اندرسون / فیلمنامه: پل تامس اندرسون (بر اساس رمانی از آپتون سینکلر) /       مدیر فیلمبرداری: رابرت السویت / تدوین: دیلن تیکنور / موسیقی متن: یانی گرینوود /                  بازیگران: دنیل دی لوئیس، دیلن فریزر، کوین جی اُکانر، راسل هاروارد / محصول: 2007، آمریکا /         مدت زمان: 158 دقیقه

 

خلاصه داستان:

وقتی دانیل پلانیو (دنیل دی لوئیس) اطلاع پیدا می کند که در شهر کوچکی در غرب دریایی از نفت در حال تراوش از زمین است، فوری دست پسرش را میگیرد و به آنجا می رود تا شانس هایش را در گرد و خاک بوستن امتحان کند. در این شهر شلوغ که هیجان اصلی در اطراف یک کلیسا که واعظی به نام الی ساندی دارد قرار دارد و شانس به دانیل پلانیو و پسرش روی می اورد. ولی در حالی که روز به روز پول و ثروت آنها افزایش پیدا می کند، کم کم هیچی از ارزش های انسانی، عشق، امید و عقیده باقی نمی ماند و حتی روابط بین پدر و پسر با انحرافات و نیرنگ ها و بیشتر شدن نفت به مخاطره می افتد.

 

راجر ایبرت / شیکاگو سان تایمز

صدای یک مرد نفتی به نظر می رسد که از نفت سرچشمه گرفته باشد، خالص، غلیظ  و عمیق. مردی مطلقا مطمئن از خودش و به طور عجیبی فریب انگیز و هر مردی که اینطور باشد بیشتر از یک دروغگو نیست. اسم او دانیل پلانیو است. در این فیلم "خون به پا خواهد شد" که پل توماس اندرسون آن را کارگردانی کرده است، دانیل پلانیو سعی می کند که با بیل و کلنگ نقره را از زمین بیرون بکشد ولی در اخر با استخراج بشکه های  بیشماری از نفت ثروت هنگفتی را به دست می آورد و تمام آن ثروت را برای خودش نگه می دارد. دانیل دی لوئیس شخصیت پلانیو را به مانند یک هیولای بزرگ درست کرده است که به خاطر منافع خودش به همه پشت می کند.

تماشا کردن فیلم مانند نظاره کردن یک بلای طبیعی است که شما نمی توانید خودتان را از آن دور نگه دارید. منظورم این نیست که فیلم بد است بلکه از عالی عالیتر است. فیلم صحنه هایی از ترس و تلخی، صحنه هایی از بی قراری و حیله گری، صحنه هایی پر از ترس و بیم و لحظه هایی نجواکننده و پایانی عجیب که فیلم خواستار آن است را در پی دارد. فیلم نمی توانست مثلا با یادداشتی اختصاصی پایان یابد، زیرا هیچی در خور مناسب پایان بندی فیلم وجود ندارد و انهایی که از پایان بندی فیلم ناراضی هستند می خواسته اند که چیزی را به فیلم دیکته بکنند. چیزی تلخ یا شیرین  شاید؟ تنها دیوانه می تواند پایانی را برای فیلم درست کند.

فیلم کاملا از روی رمان نفت اقتباس نشده است بلکه فقط الهامی از آن را دارد. فیلم از روی رمان نفت است که آپتون سینکلر آن را در سال 1927 نوشته و درباره یک خانواده فاسد است و هیچ دخلی به فیلم ندارد. شما می توانید کتاب را بخوانید و فیلم را ببینید و دو داستان متفاوت را تجربه کنید. کاراکتر پول توماس اندرسون مردی است که هیچ دوست، شریک، خاطرخواه و کلا هیچ کسی را ندارد. او فقط پسری را به فرزندی قبول کرده است که با او مانند یک پشتیبان رفتار می کند. پلانیو از ناکجا آباد می آید و هیچ کسی را در آن منطقه نمی شناسد و روزی که مردی ظاهر می شود و به او میگوید که برادر ناتنی اش است هیچ تعجبی ندارد که آنها همدیگر را قبلا ندیده اند. تنها هدف پلانیو در زندگی این است که به طور بسیار سریعی پولدار شود و این طور هم می شود. این منو به یاد فیلم همشهری کین انداخت و نظر آقای برنستون که می گفت "پول زیاد در آوردن کار راحتی است اگر تمام فکر و ذکرتان فقط به پول در آوردن باشد".

"خون به پا خواهد شد" شخصیت چارلز فاستر کین را ندارد و  پلانیو هم رزباد را ندارد. پلانیو از هیچ کاری پشیمان نمی شود، دلش برای هیچ کسی تنگ نمی شود ف با هیچ کسی احساس همدردی نمی کند و وقتی که  بیرحمانه پایش بر اثر اصابت یکی از میله های چاه نفت می شکند خودش را دوباره به تنهایی به بالای پله ها می کشاند. پلانیو با جوانی تخم مرغی شکل به نام پل ساندی (پل دانو) روبرو می شود و به پلانیو می گوید که می داند کجا باید به جستجوی نفت بپردازد و آن را بیرون کشید و این اطلاعات را در ازای پول در اختیار او می گذارد. این نفت در مزرعه خانوادگی ساندی قرار دارد جایی که در اطراف آن هم قبلا نفت را استخراج کرده بودند. پلانیو به سادگی حقوق حفاری را از خانواده ساندی میگیرد و شروع به حفاری می کند. پسر دیگری به نام الی وجود دارد که پل دانو نقش او را هم بازی می کند، الی و پل دوقلو هستند و به طور شیفتی جابه جا می شوند و ما هیچ وقت آنها را همزمان با هم در یک صحنه نمی بینیم.

الی یک کشیش پروتستانی است که هدفش گرفتن پول از پلانیو برای ساختن یک کلیسا است. پلانیو با او موافقت می کند تا وقتی که زمان اولین پرداخت پول فرا می رسد. پلانیو او را با تندی رد و به او بی اعتنایی می کند و کینه و دشمنی مادام العمری بین آنها به وجود می آید.  فیلم دارای صحنه های بسیار باشکوه و عظیم است که توسط رابرت السویت فیلمبرداری و جک فسک آنها را طراحی کرده است. صحنه هایی از اتفاق ها در فیلم وجو دارد که مردانی را به کشتن می دهد و در عین حال بسیار جالب طراحی شده اند. حتی پسرش هم بر اثر فوران ناگهانی نفت کر می شود و پلانیو را بسیار نارحت می کند.

ایفای نقش دانیل دی لوئیس نامزدی اسکار را به همراه دارد و اگر او بتواند اسکار را صاحب شود باید در نطق هنگام پذیرش جایزه از مرحوم  جان هیوستن  یاد کند. صدای پلانیو تقلیدی است از همان آهنگ، مکث ها، وزن و صدای قابل اعتماد جان هیوستن. من سه بار با جان هیوستن مصاحبه داشته ام و هر بار او با همان استادی و با تواضع بسیار با من صحبت کرد و هر بار نتوانستم خودم را از آن تواضع و فروتنی نجات دهم.

خون به پا خواهد شد از آن دسته فیلم هایی است که به آسانی بزرگ خوانده می شود ولی من از بزرگی آن مطمئن نیستم. فیلم در همان منطقه ای در تگزاس فیلم برداری شد که کشوری برای پیرمردها نیست فیلم برداری شده بود و آن فیلم  بزرگ و بی عیب و نقصی بود. اما خون به پا خواهد شد بی عیب و نقص نیست و نقص های آن (مانند سخت بودن شخصیت ها، نبودن زن و تفکرات اجتماع معمولی، پایانش و بی رحمی اش). فیلم ما را بسیار به خود جذب می کند و اینها چیز کمی نیست.

(بنده فقط نکات برجسته ی منتقد های دیگر را گذاشته ام و از ترجمه کامل آنها خودداری کردم)

 

تاد مک کارتی / ورایتی

تاد مک کارتی هم که فیلم را بسیار تحسین کرده است می گوید: "فیلمی جسورانه و باشکوه  که نمره بسیار مهمی را در کارهای پل توماس اندرسون ثبت می کند ". ایشان درباره بازیگران فیلم میگوید" چهره تمام بازیگران فیلم به نظر می رسد که از آلبومی از قرن گذشته  برداشته شده است، تنومند ولی فرشته گونه. دانو از مردی مودب و متشخص به آدمی پر شور و هیجان  و جوشی که با اجرای قدرتمند او به عنوان مرد خدا انجام شده است تبدیل می شود. بازیگران نقش دوم هم هر کدام حداقل صحنه ای را برای اجرا داشته اند که می توانند بدرخشند، در ضمن زن ها در دنیای سخت  خشن پلانیو وجود ندارند "او همچنین میگوید " فیلم در مراحل تکنیکی بالاترین کیفیت را دارا است و یکی از آنها قسمت صدا است که صداها به خوبی در هم آمیخته می شوند و بسیار تاثیر گذار هستند".

 

گلن کنی / پریمیر

گلن کنی درباره این فیلم می گوید " این فیلم هیچیش به فیلم های قبلی اندرسون (باگی نایت و مگنولیا) ربط ندارد و شبیه آنها نیست، حداقل از نظر ظاهری. هیچ کس آواز نمی خواند و هیچ کس نمی رقصد در عوض آنها را در کلیسا می بینیم". در جایی دیگر میگوید " اندرسون این فیلم را به دوست مرحومش و استادش رابرت آلتمن تقدیم می کند "." فیلم به حدی من را تحت تاثیر قرار داد که حتی شب پس از دیدن آن خواب آن فیلم را دیدم که رخداد جالبی بود و هنوز هم با من همراه است ".

 

دیوید دنبی / نیویورکر

فیلم اقتباس کمی را از رمان نفت اثر آپتون سینکلر گرفته است. اندرسون شخصیت محترم و خوش مشرب رمان را به آدمی دیو صفت تغییر داده است. هنرنمایی باشکوه دانیل دی لوئیس من را به یاد زمان اوج لارنس اولیویر انداخت و آن بازیهای فیزیکی اش ". "از نظر من این فیلمی حیرت انگیز است.

 

ترجمه

فرید عباسی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:30  توسط فرید عباسی  |